می گویدم: نترس. به دل آنچه می اندیشی تو را می ترساند بزن. در آن غرق شو. اینگونه نجات خواهی یافت. می گویمش: باشد و چنین می کنم. احساس بهتری دارم. حس غریق نجاتی که به عمق می رود تا نجات دهد. من به دل آن زدم که بی هراس اش زندگی کنم. به هیچ واهمه از این همه غلغله درون و آرامشی همچون حریر در آغوشم بکشد.
این جور مواقع است که آن احساس نستالژیک به سراغم می آید. عریانی روح ام را در آغوش می کشم، چایی ایرانی دم می کنم. پتویی لطیف بر شانه هایم می اندازم. جلوی پنجره می نشینم که برف بیرون را به قاب کشیده است.
.
و این گونه است که دیگر سردم نمی شود.....
.
.
.
.
0 comments:
Post a Comment