از سرزمین رزهای وحشی به آنجا که من به یاد می مانم تا آن شهری که به زیبایی خود می بالد، همه و همه برای من تنها یک قانون دارد. یک حکم و یک سلوک. و سلوک من تویی. تو همان شاه بانوی افسانه منی که متانت و خردت، همتا ندارد. که هیچ نفسی نیست که حضورت را ارجمند مپندارد.
تو بمانند رقصی، یک حرکت موزون، که در تمنای وجودت به زمان پخش آهنگی ملایم غرق می شوم. به تمنای زندگی، در وجود تو می میرم.
0 comments:
Post a Comment