Friday, September 17, 2010

به برادرم


دستانت را در دست می گیرم. به چشمان پر مهرت نگاه می کنم که لعابش، مهر برادرانه ات را به جانم می ریزد. تو در هر صدایت، مرا می خوانی و می خواهی باهم باشیم، من نیز چنین می خواهم.
تو را به یاد می آورم. آخرین لحظه ای را که در آستانه در مرا می نگریستی. با نگاهی که مرا به کودکیت می برد. می دانی آن دو عکس کودکیمان را که در قابی گرد گذاشته بودیم، حالا به دیوار خانه من است.
چونان دوستت می دارم که انگاری طوفان هم نتواند این رشته حتی نگاهمان را پاره کند، چه رسد به اتفاقات زندگی.

0 comments: