دیدن مرگ این همه برگ، این همه فصل، این همه زیبایی، باورم را بیشتر می کند که زندگانی کوتاه است، کوتاه تر از آنچه تصور کنی. چشم بر هم می گذاری و روزها رفته اند و عمر رفته را نمی توان باز یافت. دلم هی برایت تنگ می شود و هی صدایت می کنم: ای این همه دور و این همه نزدیک. آهای پسره! چرا این همه دوری. بیا اینجا برادرکم. بیا تنها برای یک لحظه در آغوشت بکشم و تو با آن نگاه عمیق مهربان برادرانه ات به عمق دلم نفوذ کنی و باز به من بگویی: به امید دیدار.
0 comments:
Post a Comment