Monday, January 30, 2012

تصمیم گرفته ام چراغ این خانه را روشن نگاه دارم، چرا که اینجا خانه قرار است میان آنان که حتی یکدیگر را ندیده اند اما حرفهای دلنشینی برای هم دارند.

Saturday, January 28, 2012



چیزی هست در آن دیار که بخشی از دلم را آنجا جا گذاشته ام. و آن حضور بی مانند بانویی است از جنس یاسهای سپید. آدمی همیشه با خود عهدهایی می بندد که اگر بدانها پایبند نباشد، دیگر عهد معنا نخواهد داشت. بانو جان، بر قول خود وفادارم. نمی گذارم روزهای پیری را بی من بگذرانی. نمی گذارم دوری فرزند، چروک بیشتری بر صورتت بیندازد. حتی اگر شده از همه راحتی هایم بگذرم. اگر نمی خواهم فرزندانم تنهایم نگذارند، تو را تنها نخواهم گذاشت. و این عهدی ست که با خود بسته ام. تو که مرا می شناسی. تمام زندگانیم دو چمدان است. و برای تو تا آن سوی دنیا هم می آیم. تو بر دوشم حقی داری فرای مادری. حق رفاقت. حق دوستی. تو فرشته نجات لحظه های زندگانیم بوده ای بانو. من، عشق را با تو فهمیدم. مزه مزه کردم. تو را هرگز تنها نخواهم گذاشت حتی اگر آخرین لحظه زندگانیم باشد.



The Artist

فیلمی بسیار لطیف با صحنه هایی  که ماهرانه پشت هم ردیف شده بودند. ظریف ترین صحنه را در عکس می بینید. دختر با احساس تمام کت را در آغوش می کشد. 


و صحنه ای دیگر که در کتار هم بودن دو هنرپیشه از آینه ای به آینه دیگر منتقل می شود.
.
شیطنت خاص دختر با لبخند های زیبای جین زیبایی خاصی به کل نمایش می بخشد.


Thursday, January 26, 2012

من فمنیسم نیستم. خواهان برابری نیستم. خواهان تعادل ام. خواهان آنکه به قدر توان و احساس ام، مرا خواهان کاری باشند. نه می خواهم بیشتر از مرد مرا تحویل بگیرند و نه وقتی برابر کار می کنم، کمتر حقوق بگیرم.
نه برای ختنه سوران پسری جشن می گیرم و نه از آن سو کمر به دعوای با مرد می پردازم.
هیچ حقی هم به من نمی دهند در این سرزمین آبا و اجدادی ام.
من می خواهم تعادل رابطه بر قرار باشد و به چشم انسان نگاه کنم و نگاه شوم.
به قول شاملو:
قلبی برا ی من، قلبی برای انسانی که من می خواهم باشم
تا انسان را در کنار خود حس کنم.
به امید آن روز

Sunday, January 22, 2012

می گویدم: نترس. به دل آنچه می اندیشی تو را می ترساند بزن. در آن غرق شو. اینگونه نجات خواهی یافت. می گویمش: باشد و چنین می کنم. احساس بهتری دارم. حس غریق نجاتی که به عمق می رود تا نجات دهد. من به دل آن زدم که بی هراس اش زندگی کنم. به هیچ واهمه از این همه غلغله درون و آرامشی همچون حریر در آغوشم بکشد.
این جور مواقع است که آن احساس نستالژیک به سراغم می آید. عریانی روح ام را در آغوش می کشم، چایی ایرانی دم می کنم. پتویی لطیف بر شانه هایم می اندازم. جلوی پنجره می نشینم که برف بیرون را به قاب کشیده است. 
.
و این گونه است که دیگر سردم نمی شود.....
.
.




انسان زاده شدن تجسّد ِ وظیفه بود:
توان دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توان شنفتن
توان دیدن و گفتن
توان اندُه‌گین و شادمان‌شدن
توان خندیدن به وسعت دل،
توان گریستن از سُویدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شُکوه‌ناک ِ فروتنی
توان جلیل ِ به دوش بردن بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهائی
تنهائی
تنهائی
تنهائی‌ی عریان.

انسان
دشواری‌ی وظیفه است.

احمد شاملو

Monday, January 16, 2012

از سرزمین رزهای وحشی به آنجا که من به یاد می مانم تا آن شهری که به زیبایی خود می بالد، همه و همه برای من تنها یک قانون دارد. یک حکم و یک سلوک. و سلوک من تویی. تو همان شاه بانوی افسانه منی که متانت و خردت، همتا ندارد. که هیچ نفسی نیست که حضورت را ارجمند مپندارد.
تو بمانند رقصی، یک حرکت موزون، که در تمنای وجودت به زمان پخش آهنگی ملایم غرق می شوم. به تمنای زندگی، در وجود تو می میرم.

Sunday, January 15, 2012

به زیبایی چرخش است
به لطافت آن ابری که هی فریب باریدنت می دهد
و به شوخ چشمی تو
که فریب آمدن می دهی

Thursday, September 29, 2011

سردم است
و حتی نگاه تو
گرمم نمی کنند
که اینجا حضور مفهوم دیگری دارد
که اینجا زن بودن
قانون دیگری دارد
.
من یک زنم
زنی به انتظار
انتظاری به درازای عمری 33 ساله
که طلوع شاید
اما هیچ غروبی را فراموش نکرده است
.
من سردتر می شوم
ستاره ای افول می کند
و نقش تو را
از آسمان نگاه ام پاک
.
"من سردم است
و هیچ چیز مرا گرم نمی کند"
.
.
ندا
تو سکوت می کنی ، فریاد زمانم را نمی شنوی !
یک روز من سکوت خواهم کرد !
تو آن روز ، برای اولین بار ، مفهوم "دیر شدن " را خواهی فهمید . . . !

حسین پناهی

Friday, June 24, 2011

To Bahar

I always wish to have a sister to experience the sisterhood. And then just in a month I found a lovely one. Fresh as Spring which is her name. Lovely and shiny, full of energy.

Welcome to my world Bahar

Sunday, April 10, 2011

Thursday, April 7, 2011

New Start

Since today, I have decided to start a new life, full of energy and positive look. Yesterday at Yoga seccion, I felt my inner energy, the pose that you get your balance. You find your balance, at only one leg, when your hand is reaching to sky as the branches of the tree of your body, and your feet fingers will be your root. You should find the balance on one foot, not all hands and feet.
And also I was thinking about the Sohrab's poem:
Wherever I am , let me be.
The sky is mine.
The window, the mind, the air, love, earth are all mine.
What does it matters
if mushrooms of nostalgia
grow from time to time?
from today, I am going to cherish for precious things I have:
1. I can breath withough equipment
2. I can walk
3. I can see
4. I can feel
5. I can eat easily
6. I can go to restroom with no aid
.
.
.
and the last but the most important, for my paitient love

Tuesday, March 22, 2011

In every task you do, bring out your best. Whatever your hands find you doing, do it with all your might.

Thursday, March 17, 2011

Life is too short. I can feel it, but how I can know when I should stop wasting my time and just do my life. JUST MY LIFE. not other crazy thoughts, other meaningless thoughts. I was reading a book about how uninvited thoughts are living inside of us (which in that book they called it your roommate) and how we should get rid of them. These are truly the thoughts which ruin your time and wasted yout time enormously. I am trying so hard, but no progress. I was watching big bang theory, and in one of the shows, when Shelden hates a guy, that guy tells him, I am living in your mind rentless. This is true. I don't want to let anyone lives in my mind rentless. just my beloved ones.

J'aime vivre a l'abri.

Sunday, February 27, 2011

If you cannot hide it, decorate it.

سالهای زندگی‌ در ونکوور، مونترال، سند دیگو، لوس انجلس، تهران، و کلگری و دیدن انسانهای که بی‌دریغ اموختیند که محبت کنند، و دیگرانی که محبتشان مشروط به وجود کس دیگر است، و کسانی‌ که محبتشان تجارت است، مرا بیشتر وامیدارد که بیندیشم. من کدامینم، و کدامین می‌خواهم باشم.


مادر من سنبل انسانی‌ ‌ست که هر روز با روز قبلش متفاوت است. به من همیشه می‌گوید که ندا هر انسانی‌ معلم توست. مخصوصاً وقتهای که دلگیر از رفتار بیخردنهٔ دیگرانم. می‌گوید: ببین که این انسان آماده که به تو چه بیآموزد.


این سخن بودا را بسیار دوست میدارم: همان تغییری باش که دوست داری در جهان ببینی‌.

Saturday, October 2, 2010

به تمامی انسانها

زنی را می بینم که می گرید، دردی در دل دارد که بسیار برایش بزرگ است. احساس می کنم این زن من هستم دو سال قبل و شاید دو سال بعد. او جلوه گذشته و یا آینده من است. دوستی با من درد و دل می کند، دردش را می فهمم. این درد سه سال پیش من است و شاید درد سه سال دیگر من. او نیز جلوه من است، گذشته و یا آینده. چقدر مشکلاتمان شبیه است. انگاری همه مان در گذار زمان مسیرهای یکسانی می رویم، فقط بعضی هامان مسیرهای بیشتری را می رویم و برخی مسیرهای کمتری را. برادرم حرف بسیار قشنگی زد امروز. گفت "به دوستی کمک کرده است چون دوستش خود برادرم است، چه فرق می کند. گفت ندا، همه ما در مجموع زندگی یکسری تجربیات را داریم."

این است که می گویند تمامی انسانها جلوه ای از خدا هستند. ما همه یکی هستیم.

Friday, September 17, 2010

به برادرم


دستانت را در دست می گیرم. به چشمان پر مهرت نگاه می کنم که لعابش، مهر برادرانه ات را به جانم می ریزد. تو در هر صدایت، مرا می خوانی و می خواهی باهم باشیم، من نیز چنین می خواهم.
تو را به یاد می آورم. آخرین لحظه ای را که در آستانه در مرا می نگریستی. با نگاهی که مرا به کودکیت می برد. می دانی آن دو عکس کودکیمان را که در قابی گرد گذاشته بودیم، حالا به دیوار خانه من است.
چونان دوستت می دارم که انگاری طوفان هم نتواند این رشته حتی نگاهمان را پاره کند، چه رسد به اتفاقات زندگی.

Thursday, September 16, 2010

به برادرم


تو صدای پایت را
به یاد نمی آوری
چون هميشه همراهت است
ولی من آن را به خاطر دارم
چون تو همراه من نيستی
و صدای پایت بر دلم نشسته است
بیژن جلالی

* picture taken by myself