Sunday, May 11, 2008

روز مادر مبارک


رنگ خواب

خانم همسایه، دختر کوچکی دارد به رنگ شادی. می خندد و می گرید. در دنیای کوچکش، هیچ ستاره ای گم نمی شود. آرزوهایش به لحظه، از یاد می رود مگر عروسکی که دوست می دارد.....

Friday, May 9, 2008

تمام عمرم را مدیون تو ام. مدیون وجود نازنینت. شکسته بودم. توان برخاستنم دادی. غرور شکسته ام در لحظات هراسناک بی تو، به دستان تو بند خورده اند. ای خوبترینم. ای به سخت ترین لحظات، یک لبنخدت برایم کافی است. شکسته بودم. توان برخاستنم دادی. تمام عمرم را مدیون تو ام مادر.

Thursday, May 8, 2008


این منم، احاطه شده در حضور بی امان بودنت.
نقاش: داور یوسفی

Sunday, May 4, 2008

.

I am thinking of you
In my sleepless solitude tonight
If it's wrong to love you
Then my heart just won't let me be right
'Cause I'm drowned in you
And I won't pull through
Without you by my side
**

Friday, May 2, 2008

ساکن طبقه پنجم

آرام می نگرد. همیشه طبقه پنجم گایزل را انتخاب می کند. انگاری این عدد برایش شانس می آورد. موقر است یک جورهایی. برای او کتابخانه، همانقدر انگیزه برانگیز است که کافه نشینی برای من. هنوز قلم زدن را فراموش نکرده. کنار همه برگه های درسی، کاغذی هست که به زبان مادریش، گاه خط خطی اش می کند.
....

Friday, April 25, 2008

....

ره آوردهای خاص زندگی، همیشه در سکوت پیش کش می شود
شاملو، چیدن سپیده دم

Thursday, April 24, 2008

...

وقتی که تو را حس می کنم، نگاه بی قرارم را تنها می توانم به فواره میان صحن پرگل آن باغچه بدوزم که گلهای مورد علاقه تو را دارد.

سلامتی

بوی نرگس و سنبل همه جا را گرفته بود وقتی که حالش خوب شد. خداوند بار دیگر معجزه کرد. این همه وقت، سه ماه تمام، درد کشید. اما هیچ چیز خدا بی حکمت نیست. حالا دیگر هیچ غروبی دلگیر نیست. و هر لحظه ای سرشار از حس زندگی است.
*
دیگر بار می خواهم بگشایم. می خواهم رها شوم. می خواهم از صمیم قلب بخندم. و خوب ایش این است که وقتی بدترین حال را داشته ای، دیگر بی خیال می شوی. می روی که بگشایی. که برگشایی. می خواهی حس زندگی را از دل هر لحظه بیرون بکشی.
*
سلامتی نعمت است. قدرش را بدانید.

Wednesday, April 23, 2008

moonlight


هیچ چیز برایم آرام بخش تر از شنیدن این نوا نیست.


روحش شاد.

Tuesday, April 22, 2008

تنها حقیقت است
که رهایی می بخشد
*
من پا پس می کشم
و در نیم گشوده
به روی تو بسته می شود
*
کسی به من می گوید آری
که از انتظار شنیدن پاسخ من
خسته نمی شود
*
گاه رویای آزادی بیدارمان می کند
تنها سخنی
حرفی حقیقی
چیزی راستین

با احمدرضا احمدی

دو
حقیقت دارد
تو را دوست دارم در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماتده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم

Sunday, April 20, 2008

با فروغ

گنه کردم گناهی پر ز لذت
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
گنه کردم چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش

Friday, April 11, 2008

...

داشتم مروری می کردم بر نوشته هایم. دیدم همه اش بیان لحظات خوب است. و انسانهای خوب. اما حقیقت آن است که همه ما لحظات سخت، و دشوارمان را هم داریم. و در پس این سختیها می آموزیم که همیشه امیدوار بمانیم تا تندبار حوادث، آسایش لحظاتمان را نیازرد. 2 ماه گذشته، آنقدر سختی و بلا بر سرم آمد که قدردان همین لحظات خوبی باشم که دارم.
*
حتی بیشتر هم نمی خواهم. همین که سلامت هستم هنوز، برایم کافی است. تازه وقتی انگشت کوچیکه پای آدم می خارد، یادمان می افتد، اه، سالم بودن چقدر خوب است. و دیگر خدا را به محاکمه نمی کشیم.
*
واقعیت امر هم همین است. دوستی همیشه می گفت: غرغر کردنهایت به خاطر این است که شکمت سیر است. اگر برای یک لقمه نان، هشتت گرو نهت بود، ساکت می شدی. راست می گوید. سلامتی، شکم سیر، و هوای خوب تنفس کردن خودشان کافی است که بگوییم: الهی شکر، باقی اش همه آشفته گویی های ذهنهای پریشان خودمان است.
شاملو چه زیبا ترجمه شعری را می خواند: که همه اش می پرسیم، پس این زندگی به ما کی فلان چیز را می دهد، چرا نمی پرسیم ما به زندگی چه می دهیم؟

باران

باران کوچولو، تازه به دنیا اومده. صورت مثل ماهش دقیقا شبیه مامانشه. احساس قشنگیه که نزدیکترین دوست آدم، مامان بشه. از روی ماه جفتتون می بوسم.

Thursday, April 10, 2008

..

من درخت ام
تو باهار
*
ناز انگشتای بارون تو
باغ ام می کنه
شاملو

Thursday, April 3, 2008

با شاملو

همین احساس غریب است که مرا می کشاند به شهری که در قلب تو جای دارد. صدای شاملو را که می شنوم بی اختیار عاشق می شوم. قلب تو را می جویم و می خواهم آزاد و رها، بزیم. سرحال می آیم و می خواهم بیشتر زندگانی را بشناسم. روح استاد شاد باد.
*
توان صبر کردن برای رودررویایی، برای آنچه باید روی دهد
شکیبیدن
گشاده بودن
تحمل کردن
آزاد بودن

Wednesday, April 2, 2008

سپاس

پس از سپری کردن روزهایی سخت، حضور بی دریغ تو آفتابی بود که روشنی بخش لحظات من شد. راحتی و آرامشت چیزی درونی است که با هیچ نیروی بیرونی کاسته نمی شود. دستان بسته ام را باز کردی به روشنایی چشمانت، و من پرواز را دوباره به یاد آوردم.
تو آسایش یک لبخندی وقتی که بر لبانت می نشیند.
تو قایقی بودی که در دریای پرتلاطم من واژگون نشدی. دست یاری بر دوشم نهادی بی آنکه توقع یاری داشته باشی. نخواستی که مرا نگاه داری و این چنین بود که من ماندم.
*
*
حال می خواهم باشم و می توانم باشم.

Monday, March 24, 2008

سفر

یک تابستان گرم و طولانی را خوب به یاد دارم. همین که قصد مهاجرت کردم، آن را ضبط کردی روی یکی از همین سی دی ها و گفتی تماشایش کن. یاد من می کنی و می بینی که دوستیمان مانند یک تابستان کوتاه، اما گرم و صمیمی بود. حالا، هر وقت به سفرهای کوتاه ولی دل انگیز می روم، یاد تو و آن فیلم می افتم. تعطیلات خوبی بود. و از همه بهتر، صبحانه روی ایوان و رو به زمین گلف را دوست داشتم، با رایحه دل انگیز یاسهای سفید.

Sunday, March 16, 2008

افرودایت

تو را افرودایت می نامم. اگر می دانستی که با هر قدمی که بر می دارم، هزاران بار، در ذهنم، سایه روشنت می زنم. چه چیز می تواند بهتر از نشان دادن راه زیستن، کسی را این چنین عزیز و محترم کند. افرودایت، زیبایی رابطه مان در آزادیمان است. در اینکه، تا من نخواهم، تو هیچ نمی گویی. مالکیتی نیست. هر چه هست، مهر و عشقی است به انسان بودنمان.
تو را به قلم، خواهم کشید الهه همه خوبیها. چقدر تو را دیر شناختم، ای نزدیکترین.
aphrodite: الهه عشق